




نفرین بر این دو راهی چشمم که واهیم
دریاست در برابروتصمیم با من است...
دریاست در دوچشم تو مانند ماهیم
میخواهمت به جان و دلم میخورم قسم
حتی اگر تو از دل واز جان نخواهیم
اندام لخت جاده ونور امید من
پیر اهنم که بر تن این راه راهیم
* * *
جمعه غروب شهروهزاران غزال چشم...
اما نیامد آن غزل دلبخواهیم

ای سینه از گدازه بسوز آتشم بزن
ناگاه وبی اجازه بسوزآتشم بزن
ای ابرهای تیره بباریدبی امان
تا یک شراره سر زند از مشرق اذان
می خواهم از کرانه غم بیشتر روم
از ماجرای ماریه هم بیشتر روم
اینجا مجال عاقل و اندیشه نیست ، نه
صحبت از آبگیری این ریشه نیست ، نه
من عقل را به سرخی عشقی فروختم
مستانه گی خویش به سجاده دوختم
من آفتاب چهره او را ندیده ام
اما هنوز منتظر یک سپیده ام
خود را برای هر قدمش ذبح می کنم
یعنی برای لطف کمش ذبح می کنم
خونی که در مسیررگم در تلاطم است
جوشان شبیه قلقله مستان یک خم است
ای تیغ های کینه که سیراب میشوید
فردابه معرکه همگی آب میشوید
این شعرنیست این رجزیک مبارزه ست
حالااگربه هیمنه بی تاب میشوید
ای حرفهای خسته شماهم به این طریق...
درمثنوی دل غزلی ناب میشوید
ای بیت ها که دردل من جوش میزنید
بر طاق ذهن عالمیان قاب میشوید
ای قطره های اشک که جاری به گونه اید
یکروزپرخروش چوسیلاب میشوید
* * *
ازغصه سر به کوه وبیابان گذاشتم
من غصه ای بجز غم انسان نداشتم
با دوراه رودررو بادوچهره ازیک رو
باددرنیستان ژرف درسماع وچرخیدن
نی به نای نالیدن صوفیانه درهوهو
گرم گیجی مطلق تاک پاک درتابش
غافل ازسرانجامش راه بردن به سبو
* * *
کاش بی طمع ماندن درکمین نگاهش را
شیر سر بزیرم آه...ازگریزآن آهــــــــــو